- نویسنده : تحریریه صدای کار
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
- کد خبر 31394
- بدون نظر
- ایمیل
- پرینت
سایز متن /
زندگی حاج علینظر محمودی، با پیوند مهرآمیزش با شهیده مهتاب محمدی، رنگی دیگر به خود گرفت. این پیوند، تنها یک ازدواج نبود؛ بلکه همسویی دو روح در مسیر عشق، خدمت و در نهایت، فداکاری در راه آرمانها بود. شهیده مهتاب محمدی، در کنار همسرش، نه تنها شریک زندگی، بلکه همراه و همدل او در تمامی فراز و نشیبهای زندگی بود. میتوان تصور کرد که کانون گرم خانوادهی آنان، پناهگاهی امن و سرشار از مهر بوده است؛ جایی که عشق به یکدیگر و به فرزندانشان، چون نوری تابناک، راهنمای مسیرشان بوده است. این همسران فداکار، با استواری خود، ستونهای محکمی برای خانواده و الگویی برای جامعه بودند.
حاج علینظر: کارمند بانک کشاورزی، خدمتگزار مردم ایوان:
حاج علینظر محمودی، فراتر از یک پدر و همسر دلسوز، به عنوان کارمند بانک کشاورزی ایوان، حضوری فعال و مؤثر در میان مردم شهرش داشت. شغل او، نه تنها وسیلهای برای کسب معاش، بلکه فرصتی بود برای خدمت بیمنت به همشهریانش. در کسوت کارمند بانک، او با لبخندی گشاده و دلی رئوف، به امورات مردم رسیدگی میکرد. شاید در پیچ و خم مسائل بانکی، گرهگشای کارشان بود، یا در نیازهای ضروری، راهنمایشان. مردمداری او، نه یک وظیفه شغلی صرف، بلکه جلوهای از روحی بلند و طبعی کریمانه بود. او با صبر و متانت، با روی خوش و کلامی نیکو، اعتماد و محبت مردم ایوان را جلب کرده بود. این رفتار انسانی و خدمت صادقانه، نام او را در دلها ماندگار ساخت.
حاج علینظر، خود را جدا از مردم ایوان نمیدانست. او در میان آنان زندگی میکرد، مشکلاتشان را از نزدیک لمس میکرد و در شادیها و غمهایشان شریک بود. حضور او در میان مردم، نه تنها به عنوان یک کارمند، بلکه به عنوان یک هموطن، یک دوست و یک برادر بود. این همزبانی و همدلی، باعث شده بود تا مردم با او احساس نزدیکی و صمیمیت کنند و او را از خود بدانند.
این عشق عمیق به خانواده، این خدمت بیدریغ به مردم، و این پایبندی به آرمانها، سرانجام شهید حاج علینظر محمودی و شهیده مهتاب محمدی را به اوج کمال، یعنی شهادت، رساند. آنان با رفتن خود، نه تنها یاد و خاطرهی خویش را جاودانه ساختند، بلکه با ایثارشان، درس عشق، فداکاری و خدمت را به نسلهای بعد آموختند. نامشان، چونان نوری هدایتگر، بر تارک ایوان میدرخشد و یادشان، الهامبخش راه همگان است.در کنار او، الهام محمودی ایستاده بود؛ دختر حاج محمودی و مهتاب محمدی، و همسر شهید خسروی.
او نیز تنها یک همسر نبود؛ بخشی از یک خانواده بزرگتر، یک پیوند عمیق میان نسلها، میان پدر و مادر، میان خانه پدری و خانهای که خودش ساخته بود. زندگی او با افشار خسروی، فقط زندگی دو نفر نبود؛ زندگی دو مسیر بود که در یک نقطه به هم رسیده بودند: مسیر علم و مسیر ایمان، مسیر مسئولیت و محبت، مسیر خانهای که در آن هم عشق جریان داشت و هم وقار.
ثمره این زندگی، دو کودک کوچک بودند:
نیلا، دختری پنجساله، با دنیایی از رؤیاهای کودکانه، و رایان، نوزادی چهارماهه که هنوز ابتدای مسیر زندگی را هم ندیده بود.
وجود این دو کودک، قصه این خانواده را عمیقتر و تلختر میکند. در خانهای که پدر و مادرش اهل سادگی و آرامش بودند، دو کودک هم بودند که هر کدامشان نشانه امید، ادامه و فردا بودند.
و بعد، آن شب رسید؛
شبی که به جای خواب و آرامش، به داغ و فقدان گره خورد.
شبی که خانه حاج محمودی، خانهای که قرار بود مأمن باشد، به نقطهای برای پایان یک خانواده تبدیل شد. در آن حادثه تلخ، همه با هم شهید شدند؛
شهید افشار خسروی را میتوان از جایگاه علمیاش شناخت، اما شاید حقیقت شخصیتش را بهتر در سادهزیستی او بشود دید.
او از آن انسانهایی بود که بزرگی را در بینیازی از ظواهر میدیدند.
و خانوادهای که در کنار او بود، نشان میداد که عظمت، همیشه در ثروت و رفاه نیست؛ گاهی در انتخابِ ساده زیستن است، در سکوت، در وقار، و در اینکه انسان، هرچه دارد را بیهیاهو زندگی کند.
امروز وقتی نام این خانواده برده میشود، فقط از یک حادثه نمیگوییم؛
از یک زندگی کامل سخن میگوییم که با همه زیباییهایش، با همه مهربانیهایش، و با همه امیدهای کوچکش، در یک شب تلخ به شهادت رسید.
از پدری که علم را خدمت کرد،
از مادری که ستون خانه بود،
از دختری که همسری وفادار و فرزندی از یک خانه اصیل بود،
و از دو کودک معصوم که حضورشان، معنای عشق را کامل میکرد و رفتنشان، داغ را بیپایان.
این روایت، روایت خانهای است که اهلش ساده بودند، شریف بودند، و با هم رفتند.
https://sedayekar.ir/?p=31394
















